من رضا هستم وخوشحال میشم نیازهای شمارابرطرف کنم لطفا نظر بدهید
صداش ازپشت سرامد صدای تند قدم هاش وصدای نفس نفس هاش هم برنگشتم به رووش حتی برای دعوا مرافعه قهر از در خارج شدم خیابان رابه دوگذشتم هنوز داشت پشتم می امد صدا پاشنه ی چکمه هاش را می شنیدم می دوید صدام میکرد ان طرف خیابان ایستادم جلو ماشین هنوز پشتم بهش بود کلیدانداختم در را بازکردم بنشینم بروم برای همیشه بازکرده نکرده صدای بوق ترمزی شدید وفریار ناله ای کوتاه ریخت توگوش هام توجانم تندی برگشتم بخش خیابان شده بود به رووافتاده بودجلو ماشینی که بش زده بود وراننده اش داشت تووسرخودش میزد سرش خورده بود روو اشفالت پکیده بود وخون راه کشیده بود میرفت سمت جووی کنارخیابان ترش خورده هول دویدم طرفش بالا سرش ایستادم مبهوت گیج منگ هاج واج نگاش کردم توودست چپش بسته ای کوچک بود کادو پیچ محکم چسبیده بودش نگام رفت روو استین مانتوش که بالاشده ساعتش پیدا بود چهارو پنج دقیقه نکام برگشت ساعت خودم رادیدم چهارو چهل وپنج دقیقه گیج درب وداغان نگه ساعت راننده ی بخت برگشته کردم عدل چهاروپنج دقیقه بود
برچسب: داستان زیبا وغمگین,
نویسنده: reza